رادینرادین، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره

وبلاگ آقای نی نی

دارچین

1392/2/4 11:21
نویسنده : we
312 بازدید
اشتراک گذاری

اصلا حالم گرفته است . آنقدر غصه دارم که گره بین ابروهایم باز نمی شود . به سوالات حمید جواب نمی دهم و در مقابل جمله ای که می گوید چرا مثل همیشه لبخند بر لب نداری طفره می روم . روزهای اول اردیبهشت است و مرخصی من به صورت نزولی تمام می شود .پسرک بدجور وابسته است و دلم نمی آید 9 ساعت در مهد بماند تا من آش و لاش از سرکار بیایم و برایش بعد از غروب آفتاب مادر شوم. از پرستار هم دل خوشی ندارم . هنوز از ترس وحشتهای شبانه اش با اضطراب می خوابم . تازه از اینها که بگذریم مدرسه که رفت تازه مشکلات من به خاطر زمان کاری ام شروع می شود . فکرم درگیر است و حال و حوصله ندارم به حمید جواب دهم . اصلا از او هم دلخورم . امروز بالاخره دو ساعتی آقای نی نی را سپردیم دست خاله اش. برای من که تماما با او هستم و وقت بیرون رفتن و انجام کارهای شخصی ام را ندارم فرصت غنیمت بود . اما دستورالعمل حمید در مورد این که در این دو ساعت ورزش کنم . تند بدوم و پیاده روی کنم و بعد پرسشهایش برای این که بداند برنامه ای که دیکته کرده بود خوب اجرا شده یا نه ، تمام برنامه هایم را به هم ریخت . انگار من در تار و پود این زندگی فراموش شده ام . تمام روزهایم متعلق به پسری 80 سانتی متری است و دو ساعتی که نیست آقای پدرش برایم تصمیم می گیرد. پیشنهاد حمید مرا یاد روزهایی انداخت که با مادرم بر سر آزادی هایم جنگیده ام . اصلا چه فایده دارد گفتن اینها به حمید . او که بر سر آزادی نجنگیده است . او که در تار و پود زندگی به نام مادر شدن فراموش نشده است . اصلا او که از جنس زن نیست تا مشکلات مرا لمس کند . راضی نیستم .......عصبانی و دلخورم و تحویلش نمی گیرم . توضیح هم نمی دهم . شب از نیمه گذشته است و چیزی حول و حوش ساعت 1/30 بامداد است و بچه شیر بالاخره خوابیده است . حمید هم در آشپزخانه تق و توق می کند . حوصله ندارم از او بپرسم که در حریم خصوصی من چه می کند .مطمئنا ظرفهایم را نمی شوید و کف آشپزخانه را تی نمی کشد . روی اپن را هم دستمال نخواهد کشید پس چه اهمیتی دارد که سربرگردانم و ببینم چه می کند . اعصابم خرد است و فکر کار و وضعیت پسرک بدجور ذهنم را درگیر کرده است . دیگر  توان گریه هایش را ندارم . نمی خواهم کودکیش با اضطراب جدایی بگذرد. استرسها و اضطرابهای من به اندازه کافی ریشه در کودکیم دارد. برای او این چیزها را نمی خواهم . اتاق نیمه تاریک است و اخم کرده ام ......بوی دوست داشتنی دارچین در فضای نیمه روشن خانه می پیچد. حمید هنوز بیدار است .......برایم چای دارچین درست کرده است . می داند که هیچ چیز به اندازه چای آن هم با بوی دارچین حالم را خوب نمی کند. بو می کشم . بوی دارچین مرا به یاد دوستان دانشگاه می اندازد . به یاد روزهای بی خیالی و بی فکری. به آن چایخانه سنتی بیرجند با گلهای نسترن و چای دارچین در فنجانهای سفالی ......

چند دقیقه بعد در حالی که در کنار آرااااااااااااام جانم نشسته ام چای دارچین با کیک می خورم و غصه هایم را از یاد می برم. آنقدر آرامم........آنقدر بی غصه ام ......آنقدر با این فنجان سفید چای دارچین و قطعه های کیک در کنار حمید خوشبختم ......با این که از علاقه زیادم به چای همیشه شاکی است امشب دلش برایم می سوزد و می گوید : یک چای دیگه برایت بریزم و من در حالی که غصه ها و چاقی ام را به دست فراموشی می سپارم تکه ای کیک بر دهان می گذارم و مست از بوی دارچین می گویم : من دو تا کیک می خواهم .

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (8)

مامانی درسا
4 اردیبهشت 92 11:16
خیلی زیبا و دلنشین بود ...... همیشه گل لبخند روی لباتون باشه
الهه
4 اردیبهشت 92 14:58
سلام مريم جان خيلي قشنگ مي نويسي .... با خوندن دل نوشته هات هميشه به دنياي خوشگلت سر مي زنم و خودم هم ميرم تو اون دنيا ....
مریم (مامان نگین)
4 اردیبهشت 92 15:35
زیبا بود....خیلی! منم اولشو با بغض خوندم و آخرشو با لبخند.
مامان مهدیار
7 اردیبهشت 92 10:45
سلام مامان جون خیلی قشنگ نوشتی آنقدر که دوست دارم هی برگردم و دوباره از اول بخونم آخه حرفات حرفهای من هم هست. وقتی می خونمش یاد خودم و بابای مهدیار می یفتم که به خاطر پسر کوچولومون از خیلی تفریح هامون گذشتیم و اصلاً خودمون رو فراموش کردیم دنیامون شده مهدیار ولی همین مهدیار که به خاطرش از یک سری تفریحامون گذشتیم اگه یک روز نبینمش انگار یک چیزی رو گم کردم و دوست دارم با همه نق نق هاش باز پیشم باشه خوب دوستش دارم آخه من مامانم اگه در آن لحظه که ناراحتی اینجوری فکر کنی شاید یکمی از خستگیهات کمتر بشه دوست دارم دلم برات تنگ شده
Admin
7 اردیبهشت 92 14:09
در سکوت دلنشین نیمه شب میگذشتیم از میان کوچه ها راز گویان هر دو غمگین هر دو شاد هر دو بودیم از همه عالم جدا تکیه بر بازوی من میداد گرم شعله ور از سوز خواهش ها تنش لرزشی بر جان من می ریخت نرم ناز آن بازو به بازو رفتنش در نگاهش با همه پرهیز و شرم برق میزد آرزوئی آتشین در دل من با همه افسردگی موج میزد اشتیاقی دلنشین زیر نور ماه دور از چشم غیر چشمها بر یکدگر میدوختیم هر نفس صد راز می گفتیم و باز در تب نا گفته ها می سوختیم نسترن ها از سر دیوار ها سر کشیدند از صدای پای ما ماه می پائیدمان از روی بام عشق می جوشید در رگهای ما
الی
9 اردیبهشت 92 8:19
سلام مرسی که سرزدی بهم ایشالا همیشه در کنار آقای نی نی و آ‌قای پدر نی نی خوشبخت باشی و آرام و بی غصه
مامان ساراجون
9 اردیبهشت 92 9:17
سلام مریم جان خوب و خوش باشی جات توی اداره خیلی خالیه ، دلم تنگ شده برای حرفات که با هیجان همه چیز رو تعریف میکردی برامون بدون ادعا بی غل و غش من با دوتا بچه پس چی بگم همه دردهامون مشترکه حالا یکی امروز یکی فردا یکی زودتر ، یکی دیرتر براش اتفاق می افته مادر بودن یعنی همین ولی کسی از مشکلات مادرهای کارمند نمیدونه فقط ظاهر قضایا رو می بینن موفق باشی گلم دوستت دارم
پریسا
24 آبان 92 23:40
مریم جان آنقدر صادقانه و قشنگ نوشتی که حرفات به عمق وجود آدم اثر میکنه و هر مادری را به خاطراتش با بچه هاش میبره خوشحالم که چشمات بخاطر بودن کنار دلبند بر میزنه حتما رادین وقتی بزرگ بشه به داشتنت میباله